歌词
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز
تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و مي گفت به راز
مي خور، می خور که بدين جهان نمي آيي باز
از مـن رمقي به سعي سـاقي مانده است
از صحبــــت خلـــق بي وفايي مانده است
از بـاده دوشــــين قــــدحي بـيش نــمـاند
از عمـــر نـــــدانم که چه باقي مانده است
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
♪
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز
تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و مي گفت به راز
مي خور، می خور، می خور که بدين جهان نمي آيي باز
از مـن رمقي به سعي سـاقي مانده است
وز صحبــــت خلـــق بي وفايي مانده است
از بـاده دوشــــين قــــدحي بـيش نــمـاند
از عمـــر نـــــدانم که چه باقي مانده است
ای دل
جان ای دل
جان ای دل، ای جان، ای دل
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
از عمر ندانم که چه باقی مانده است