歌词
نمیدانم چه میخواهم خدایا به دنبال چه میگردم شب وروز
چه می جوید نگاه خسته من چه افسرده است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام وخاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها ببین بار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستن
ولی در باطن ز فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستن
از این مردم که تا شعرم شنیدن به رویم چون گلی خوشبو شکفتن
ولی آندم که در خلوت نشستن مرا دیوانه ای بد نام گفتن
دل من ای دل دیوانه من که میسوزی ازاین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها