歌词
محبس خويشتن منم
از اين حصار خسته ام
من همه تن انالحقم
كجاست دار خسته ام
در همه جاي اين زمين
همنفسم كسي نبود
زمين ديار غربت است
از اين ديار خستهام
♪
كشيده سرنوشت من
به دفترم
خط عزا
از آن خطي كه او نوشت
به يادگار خسته ام
به گرد خويش گشته ام
سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال
ز روزگار خسته ام
♪
دلم نمي تپد چرا
به شوق اين همه صدا
من از عذاب كوه بغض
به كوله بار خسته ام
هميشه من دويده ام
به سوي مسلخ غبار
از آن كه گم نمي شوم
در اين غبار خسته ام
♪
به من تمام ميشود
سلسله ی رو به زوال
من از تبار حسرتم
كه از تباه خستهام
قمار بي برنده ايست
قمار تلخ زندگي
چه برده و چه باخته
از اين غمار خسته ام